تبليغاتX
انتظار بی وصل ...

انتظار بی وصل ...

 

لب دريا ميان رطوبت اجباريش  خشكي يك تجربه را تازه مي كردي. 

 

گاهي چنان مي خنديدي ...

 

كه  خيسي يك دريا به لبت  سر مي زد  . مستانه  به دنبال صدف   براي  سوغات بودي .

 

باد و موج  مي نواختند  موسيقي  محض آرامشت  را ...

 

دست  در  دست  هوس  باز يك مرد  ... مشكفتي با گلبرگهاي جوانيت

 

  در آغوشي سياه و بي تپش  .

 

با  پاي  برهنه  چه ساده  و  صادقانه   صافي  شنها  را به هم  مي زدي ...

 

و  روي خط  ساحل رفتي  ...  دور شدي  از  خيسي چشمانم ... دست  در دستش .

 

كمي  دورتر از صداي خنده هاي  تو  و انديشه هاي مسموم آن مرد  ...

 

ايستاده  آتش گرفتم .  نگذاشتي كه  بگويم  پروازي  در  اين بالها نمي رويد .

 

حالا  تنها يادگار  آن  تجربه  بي رويش ... فقط كودكيست با گريه هايي شبيه باران .

 

كه  دريا  را دوست  ندارد  ...  از موجها مي هراسد . مي چسبد  به آغوش دل مرده  تو .

 

حرفي نمي شود زد ... تو  به  دور دستها خيره اي ... باد و موج  كماكان مي نوازند ...

 

موسيقي  زندگي را . كمي دورتر هنوز پابرجا شعله ورم ...

 

لب دريا ميان رطوبت اجباريش ...

 

تكرار تجربه تلخ يك سيگار را به لب دارم .


پ.ن ۱ : صدای پای سرخورده یک زن   هنگام عبور   چشم وحشی مرا می گریاند .

 

پ.ن ۲ : من از دوستی پایدار قلم و احساس و اندیشه  به سپیدی کاغذ راه عبور  می زنم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 2  توسط علوی مقدم  | 

 

وقتی تمام دلگیر یک کوچه را

 

حواسم به برگها نیست .

 

وقتی آواز کلاغها را دشنام میدهم .

 

و از عریانی درخت روی برمیگردانم ...

 

پاییز زمزمه میکند در گوش من ...

 

پند حکیمانه ای را ...

 

روزی مثل همین قصه برگ و باد ...

 

می لغزی و می رقصی و ...

 

دور میشوی ...

 

از شاخه های زندگی .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 17  توسط علوی مقدم  |